|
!the blog
|

از بی تابی آفتاب بر شانه های ابر
تا خودزنی احساس بر بستر شعر
از نزدیکی بی شرمانه پاییز
تا عبور از اشتیاق تابستان
از نگاه تریاک دختر همسایه
تا نئشگی سوزن خنده هایش
از تلاطم بی معنی فلسفه های شبانه
تا رخوت ساکن روزهای پادگان
از حماقتی که بر درزهای سیاست ماسیده
از شهری که پشت دیوارهایش خودکشی کرده ایم
از تأثیر متقابل لایب نیتس
از گناه پدری که برگشت می خورد
از مادری که از آش می افتد ، به هم می ریزد ، مرد می شود
از تحفه های درویش دلم که تبرزین به روحم می زند
از .. از شیرقهوه چشم های زنی که خانه مان را تمیز می کند..
تا..
تاب نمی آورم این منازعه را!